میه ی بیریم سیُوک زدن؟

همه ی سرگرمیا و بازیای بچگیامون دَسِ جمعی بی. بازی تاکّ تَهنِی نداشتیم. ایه یکی هم پیدو میشو که داخُلِ جمع نمیشُ تو چیش میمُ.
 دم دمه ی تُوسّون که میشُ و امتحانِی خرداد که میدادیم بچه علیاوادی اونگو ا زندان آزاد شده ی . آخرین انتحان خود لقت میزدیم زیر کتابو و تو کوچه مدرسه ی کتاب بی که پرپر شده ی. تُوُسّونو میرفتیم مدرسه سنگیو و چن ساعتی زیر درختِی کاجو میشِسّیم تعریف میکردیم و گاه گمونی دیدم نیدم میکردیم و خود سنگ میزدیم شیشاشو میرختیم پویین. هام روزا تصمیم میگرفتیم تیر کمونی دُرُس کنیم و بیریم سیوک زدن.
قدیم درخت تیت تو باغو و اُوشا زیادتر بید و خوراک سیُوکام تیت بی. سیوکُ گله گله ا ری ای تیت میپریدن ری او تیت.اونگو هرچی علیاواد شهری تر میشه سیوکام بیشتر قهر میکنن.
یکی ا سرگرمیامونم سیوک زدن بی. بایه اول تیرکمون درست میکردیم. ارّه ی خشکاری بوامون ور میداشتیم میرفتیم زیر درختای اهر و نار دنبال خَچّه میگشتیم. خَچّا پنجی بی و هفتی. خچه پنجی کمتر گیر میمُ. خلاصه یه خچه ی میبریدیم و نوبت جیر میشُ. جیرو بایه ا تیوپ چرخ میبریدیم که لَسم تر بی و سنگ خود ضرب بیشتری در میرفت. تیوپ سیاه داشتیم و قرمز. جیر تیوپ قرمز لسم تر بی ولی مقاومت جیر تیوپ سیاهو نداشت و زیدتر میپوکید. تیوپی که جیر ازیش میبریدیم بایه دقت میکردی سالم باشه و ا یه جِیش جیر نَوُرّی که وصله خورده ی یو جیر ا تیوپی نَوُرّی که جیرو فِسّو بشه. ینی تیوپی که کانه بی و جیریش تو کشیدن اولی ا هم در میرَ.
جیر و خچه آماده شُ و نوبت هَمّونه میشُ. همونه قسمتی بی که سنگو میذاشتی داخلیش و پرتاب میکردی. زَوونِی یه کفش کانه ی- ترجیحا کفش چرمی - پیدو میکردیم و میوُرّیدیمیش و اَنّازه ی یه همونه ازیش در میووردیم و دو طرفیشو سیلاخ میکردیم و جیرو ا سیلاخو رد میکردیم و محکم میوَسّیمیش و پیش به سوی سیوک زدن.
ظهرُ سیوکُ گله گله میمدن ری تیتُّ.سه چارتِی میرفتیم زیر تیتُّ کمین میزدیم.  تُخارون در نم مه. فقط صِدِی او قناتی که ا جوق بغلی مون رد میشُ میمُ  و گاهی صِدِی پِرت پِرت بال پروانا که ری پِدِنِی لو جوق نِشِسّیدن و خود هم جریشون شده ی. تو کرزه زیر رُزُ خودونو پَنهون کردیدیم و سنگی هم آماده هیشتیدیم تو هَمّونه و لِی پِنجامون جابجاش میکردیم تُ سیوک بیات. گاهی یه سیوک تاک پیش نوکی میمُ میشِس و مُنُ که میدید غربت بازی در میوُرد و در میرَ. هام لحظه ی که داشتیم نا امید میشدیم و حرف اَ ای بی که پُشیم بیریم دم آسیو مَلَّ یُوکی فِرِّه ی گله ی سیوکی میمُ که میشِسّن ری تیتّو. همه ی ذُق میکردیم و دل تو دلون نَوی. هر کی یکیشو نوشونه میگِرُ. یکی اَ چیشامونو میوَسّیم تُ بختر بشه نوشونه بیگیری. زَوونون میذاشتیم لی دَنّونون و جیرو تُ جِی که قوه داشتیم میکشیدیم و همی که میمَمدیم سنگو ول کنیم دو تُّ باغ پُین تر یه موتور صدی هندل میزه و یَی قاااااره ی میداد که اُنچه سیوک بی فرار میکرد🤣🤣

بادوم تکوندن

بوو جون اُمرو رفتم تو باغ بادون درشت دَنّه ي كوچه ایو رسیده.
خبر کوتاه بود وجانکاه 😃😃 ای خبرو که بوات میداد دیه کارت در اومده ی . تا یه دهه پیشتر قبل خشکه سالیو بادوما اقذه میگرفت که عاجز میشدیم. خدا خدا میکردیم یه سال بادوما نگیره.یه ماه بیس روز بایه میرفتی بادون تکوندن.
مرداد که از راه میرسید؛ کووار بادوم هم همپاش میمُ. 
صب گا دارک بادومی ا سَفق انباري ور میداشتیم و خود موتور راهی باغ میشدیم. در اوشه رو که واز میکردی  چیشت میخورد اَ اُو قنات. اول صبحي دل آدم صفا پیدو میکه میشُ مُثِ اُينه. يكيو میدیدی که نون سنگک ا خدا بیامرز امیر نونوُ اِسّديد و سلام و صبح بخیری میکرد و نون داغ تعارفون میکرد. یکی دیگه هم شقه گوشت و کله پاچه ی تو دسيش بید و غرق افكار راهی خونه ش شده ی.
ناشتُ ترک موتور بوامون مینشستیم و ا راه بغل میرفتیم طرفه ي  باغ. ناشتی تو باغ میخوردیم. افتو تازه تیغ کشیده ی. يُوكي گله ی کُوكی میدیدی که ا ری او قنات فِرّي پرباز میکردن. بوام میگفت کُوك وختي اُو ميخوره سنگین میشه و نمتونه بپره و میشه بیگیریش. به همی نوم و نوشون هزار بار تو ایام بچه ی  هیشتیم دنبال کوکا و هیش وخت خدا هم نتونوسیم بیگیریمیشون😃 باد خنیکی ا تنگ ساتاواد میمُ و ا ري باغو رد ميشُ و میخورد صیرتون. پیچ و تُو کوچه باغا رو با قار قار و دیلاغ موتور صد و بیس و پنج یاماها رد میکردیم و بوي باغاي اُو خورده هوش ا كله ت ميپروند.  دم باغ موتورو که خاموش میکردی همه جا ساکت بی. تک و توکی صدای ترق و توروق دارک بادوم تکونا  و كولي بازي قلنجه سكوت صب گاهو میشکوند.
قلف باغو واز میکردیم و بسم الله گویان داخُل باغ میشدیم و میرفتیم سمت بادون درشتو. سنگ کله ی حرضت عباسو با احترام میذاشتیم کنار و میرفتیم تال بادوم. دارک اولی که میزدم همساده جار میزه " هوی همساده! آوادی! خودتی؟!" بوام هم با سلام و صب بخیر جانانه ای اعلام حضور میکرد. 
بعضی بادوما پیش رس تر بید و به قولا زیاده رس میشد و خوش تک بی و یه دارکی که میزدی شُرّه ميداد. بعضیاشم یا نیمه رس شده ی و یا بد تک بید و دارک که میزدی بادوما خود شاخه کنده میشدن میرختن پُ.
بادوماي بزرگ تر یا پیره بادوما خیلی پاشت داشت. عینه ای حواست نبید شاخه ي زیر پات که کرم خورده ی و  پیک شده ی خرد میشد و ا طاق آسمون پهن میشدی کف کرزه. ا بسکی بادوما میگرفت بری تکوندن  -مخصوصا بادومای بزرگتر - ننه مون یه کله پاچه ی هلومتی تو باغ میذاشت بار  و همه خواهر و برادرا و عروس و دومادا رو جمع میکرد دور هم و بادوم تکوندن بهونه ای میشد بری یه دورهمی خانوادگی و خاطرات شیرین اجاق و آتیش و مَلَّ كردن بچه ها تو او قنات (رقم سیداشومی )که ا باغ ما رد میشد.
 بادومو ا سر و كُپال که مینداختم(قسمت عمده بادوم رو که میتکوندم) بوام میگفت بوو جون بیو پویین ناشتی بخور. ا تال درخت میمدم پویین و چِي ناشتی میخوردیم و خَسّه ی که در ميكرديم دیه م میرفتم سراغ بادوم تکوندن. 
تا ساعت نه ، نه و نیم اوضاع خوب بی. هوا خنیک بید و افتو زور نشده ی . بعد ناشتی تال درخت که میرفتی اوضاع سخت میشد. افتو تیز شده ی و عرق شر و شر میرفت تو چیش آدم. گرد بادون هم میرخت تو جونت و الو میگروفتی. ما هم غرور نوجوونی و چارتا تعریفی که ا قوت بازومون ا بوامون فهمیدیدیم نمذاشت خم به ابرو بیاریم و کارمونو ادامه میدادیم و وختی ا درخت پویین میمدیم ا شون و کول افتیدیدیم و دسامون ا خودون نَوي.
تال درخت كه بيدي كل باغو زير پات بید. دید آتیشي که ننه مون راه آناخته ی مُث لاحافي ري باغو گیروفته ی و بو عطر دید کُنِّه ي رُزي مشام آدمو پر میکرد. صدای دارک قطع نمیشد. ا دیره ی و نازیکه ي فقط صدای دارک میمُ. ترسالي بي و باغا بركت داشت. گاهی ا دیره ی میر اُو همداد ميكرد كه : "هُ....ي بَرمِت برده بيو راسَه ش كُ .... بيو ... هُي ..... هُي .... بيو " . پُرِي وختام یکی که ته صدایی داشت میزه زیر آواز و صداش کل باغا رو میگروفت.
پاک تکون کردن بادون خیلی مهم بی. بوام اونگو شُين تک تک بادومای ول شده رو میدید و ا هامو پویین فرمون میداد و بایه تک تک بادونا رو تی بلندترین شاخه ها میتکوندی و بعد میومدی پویین.
ای قضیه تکوندن بادوم بی و جمع کردن بادوم هم حکایت عَلّاده ي داشت. هر کی یه کرزه ی دس میگروفت. همه بادوما رو بايه جمع ميكرديم و بادومایی که میرخت تو اشبار یا کِرّ
 ديوالا سخت تر بيد جمع كردنيش. بادوما شكل مشخصي داشت با بادومای باغ همساده فرق داشت. بوام همیشه میگفت بادومای باغ همساده که رخته ی پُ رو بریزین تو باغ خودشون و قاطی بادومای خودمون نکنین. مردم حلال و حروم میکردن و هرچی قاعده ی خودیشو داشت. تو کرزه ها که بادوم جمع میکردیم پخشه کورک بلالون میکرد. گاهی هم همیطو که بادوم جمع میکردیم دسمون دراز میکردیم و خوشه ی انگور کشمش بوناتی که تازه اُو افتیده ی میچیدیم و یه فیتیش میکردیم  و میخوردیم.
  بادوما رو یا تو باغ اشکله میکردیم یا میاوردیم خونه و سر فرصت تو خونه اشکله میکردیم. 
بادومای مُنَقُّ و پوس نازیکو نگه میداشتیم بری خورد و خوراک زمسّون خودون و بقیه رو میفُرُختیم به خدابیامرز حاج علی کلوسلی (حاصل پور) یا مشت علی نقی مش قدمعلی (اسماعیل پور).
بادوما دزد هم داشت ولی نه به شدت این روزا. بعد تکوندن بادوما هم، با همسن و سالامون میرفتیم پسکی. پسکی حس خوبی داشت. چون هرچی بادوم جمع میکردی دیه بری خودت بید و وقتی میفروختی پولش مال خودت میشد و حس استقلال میداد به ما تو دوران نوجوانی.
یه وقتی هم یکی ا رفیقای ما به جای پسکی ورداشت ما رو برد پیشکی😃😃. هف هشتا بيديم . صب گاه تال بادوم که رفتیم دو تا چوق که زدیم صاب باغ ا راه رسید. نفهمیدیم چطور ا او بلندی خودونو آناختیم پویین .قلبون تند تند میزه و تو کرزه پشته ها میدویدیم و دَسِ رُز خرد ميكرديم😅
اينا خاطرات بادوم تکوندن نسل ما ( دهه شصت) بی. قطعا قدیمی ترهای گروه خاطرات ناب تر و شیرین تری دارن 🌷

 

سخنی در باب لزوم حفظ میراث فرهنگی علی آباد و ارایه یک راهکار

همان طور که  میدانیم میراث فرهنگی به دو بخش ملموس و غیرملموس تقسیم میشود. بخش ملموس آن بنا ها و دیوارهای چینه ای و حموم در قلعه و تیت در قلعه ای و ... است و بخش نا ملموسش شامل آداب و رسومی مثل کسنکلو و بازی های محلی مثل چوق کلی و خر سوز و همچنین رخدادهای فرهنگی مثل شیره پختن و رب نار پختن و .... می شود.
 برای حفظ میراث فرهنگی انگوون جای جشنواره بومی و محلی مثل جشنواره انگور انگوون خالی است. جشنواره هایی که تمامی محلات اطراف ما چندسالی است دارند برگزار میکنند؛ مثل جشنواره انار ارسنجان و جشنواره گلاب میمند و جشنواره کلوخ پزان اقلید و جشنواره انار پارو (فاروق).
کنار این جشنواره ها بازارچه های محلی فروش محصولات و اقامت و خوراک گردشگرها به رونق اقتصادی محل کمک می کند و اهالی از این راه کسب درآمد می کنند. به نظرم منافع مالی که از همچین جشنواره هایی حاصل میشود باعث می شود اهالی انگوون درباره گذشته شان حساس شوند و از کوچه باغ و دیوارهایش و ... محافظت و تعمیر و نگهداری کنند.

و باز هم اسفندی دیگر

اسفند هم از راه رسید. اسفندهای بچگی مون  همیشه همراه بود با شور و شادی. اسفند بوی نون قندی بود و شکوفه های بادوم. وز وز زنبورها و بوی علف های کنار جوق و هکل گندمی.  گلبرگ های بادومی که باد اسفندی اونا رو ریخته بود رو کرزه و پشته و کف جوق.باد اسفندی که به سر و تن آدم میخورد حس سبکی میکردی. اسفند حس خوب تعطیلی و عید رو داشت. حس پرواز به آدم می داد.
 صبح با صدای  بگو و بخند رعیت ها و باغدارهایی بیدار میشدی که بیل رو کول داشتن میرفتن جوق روفتن. شوخی میکردن و میگفتن و میخندیدن. کوچه باغ که میرفتی خرمن آتیش اشبار و بوی دود چوق رزی مشامت رو نوازش میکرد.تو باغ صدای خرّ و خرّ اره خشكار و تیک و تیک قیچی خشکاری میومد و گاهی صدای قلنجه. چند نفری رو هم میدیدی  آخوره گرفته بودن و شل لقت میکردن و فکر  دیوال گرفتن بودن و درم و برجه زدن. گاهی فکر میکنم ما آخرین نسلی بودیم که این خوشبختی ها رو زندگی کردیم؛ خوشبختی های ساده و ماندگار.

صُبِ گا و گوسفندان و چَرا

یکی از تصاویر ماندگار دوران کودکی من تصویر و صدای رفتن گله ی گوسفندان علی آباد به کوه بود.

صبح های خیلی زود، دم دمای طلوع خورشید که میشد من که خواب و بیدار توی رختخوابم دراز کشیده بودم و دلشوره  رفتن به مدرسه های دهه شصت و هفتاد وجودم رو بی قرار کرده بود؛ برای چند دقیقه ای صدای رُپ رُپ پای میش ها و بزها و صدای زنگوله شون من رو از اون عوالم جدا میکرد و صدای های و داد علی میرزا دادوند، چوپان خستگی ناپذیر علی آباد و چکاچاک گاه و بیگاه شاخ های دو گوسفند، تصاویر و صداهای ماندگار دوران کودکی من رو می ساخت. 

صبح خیلی زود از هر چند کوچه گوسفندها بیرون میومدن و به هم میپیوستن و کم کم گله تشکیل میشد و 

 اَذون کل ممد (اذان مغرب) گله علی آباد از کوه بر میگشت و گوسفندها از خیابون اصلی علی آباد سرازیر میشدن و به ترتیبی که صبح جمع شده بودن هر چنتا گوسفند سر هر کوچه از گله جدا میشد و به خونه صاحباشون میرفتن. این تصویر خیلی قشنگ بود. یه دُبُر و دو تا بز یهو راهشون کج میکردن توی یه کوچه و از اون طرف یه قوچ و دو تا میش و سه تا بره هم از گله جدا میشدن و میرفتن توی یه کوچه دیگه.

صدای گاز دادن موتور سیکلت ها میون گله که میخواستن راه شون رو باز کنن و نور چراغ شون رو کمر نشونه شده گوسفندها با رنگ های آبی و گل خاری ( قرمز) وپسته ای ( سبز)؛ ... زنگوله گوسفندا و شوت و داد و بیدادهای چوپون، پشکل گوسفندا روی خیابون نیمه آسفالت و نیمه خاک دهه شصت علی آباد سال های صفا و سادگی و صمیمیتی بود که از اون خاطراتش باقی مونده.

علی آبادِ اون سالهایه گله عمده داشت که هر روز برای چرا به کوه میرفت و مردمی که تعداد گوسفند کمی داشتن، گوسفنداشون رو برای چرا به این گله میسپردن و به این گله، گله علی میرزایی (چوپان اون علی میرزا دادوند بود) میگفتن. غیر از این گله، گله برادران پور عبدالله ( مش حسن مشهور به حسن خیر نساء و برادرش سید قربون) هم بود که به همون ترتیب گوسفندهای خودشون و مردم رو به کوه میبردن. غیر از این دو گله، گله مش مسلم حسین پور هم به صورت روزانه به کوه میرفت که عمده اون گوسفندها متعلق به خود مش مسلم حسین پور بود. مش مسلم حسین پور فرزند خدا بیامرز حاج علی میرزا حسین پور و برادرز زاده خدا بیامرز حاج محمدرضا

هست که از گله داران عمده و قدیم علی آباد بودن. 

غیر از این چند گله، گله حاج قاسم نصیری و حاج عباس ارشدی هم بود که به صورت روزانه از علی آباد به کوه می رفتن.

 

علاوه بر این گله ها، علی آباد گله داران عمده ای هم داشت که گله هاشونو برای چرا به صورت دایمی در حوالی مراتع و چشمه ها کوهستان و جنگل نگه می داشتن که عمده این گله داران ، از خانواده ناصری ها بودن که از گله داران بزرگ علی آباد و از فرزندان حاج علی میرزا حسین پور بودن.

حاج ناصر ناصری ( پدر آقایان نعمت و آیت ناصری) که گله شون رو حوالی منطقه چاه فَقِّ و سه چاه و اشکفت سیا و اون حوالی نگه میداشتن و هنوز هم همون جا مستقر هستن و حاج حبیب ناصری ( پدر حاج کریم) که گوسفندهاش رو حوالی سَف و بنه زِرب و کوه ها و مراتع میانجی علی آباد و ارسنجون نگه میداشت و آبشخور گوسفنداش چشمه و چاه دره لُوده ای بود.

حاج کریم ناصری و مرحوم علی میرزای قاسُّم (کاویانی ) هم گوسفندهاشون رو توی گله دونی نگه میداشتن. گله دونی ها حوالی پل سنگی و سنگ قرقره (حاشیه جاده علی آباد - ارسنجون ) قرار داشت که هنوز هم این گله دونی ها پابرجاهستند. 

عمدتا قصاب های علی آباد مثل مسلم قصاب و برادرش عیسی احمدی و همین حاج کریم ناصری بودن که گوسفندهاشون رو توی گله دونی نگه میداشتن.

گوسفندا رو پاییز و فصل برگریزان که میشد برای خوردن قَزون ( برگهای خزانی) به باغ ها میبردن و تابستونا و بعد از برداشت محصول گندم به کولور میبردن تا از کاه و علوفه خشک کولور تغذیه کنن. غیر از این دو مورد هوا که رو به سرما و یخبندون میرفت گوسفندا رو برای چرای برگهای درختان کوهی مثل بنه و کهکم و علوفه های خشک کوهی به کوه میبردن.

بخز در لاکت ای حیوان که سرد است...

از گرمای این سوی پنجره تا سرمای آنسوی، فاصلهی یک شب یخبندان زمستانی است. میهمان کنیم به تکه نانی خشک یا ته مانده غذایی، چرنده و پرنده ای را که به امید من و توست.

بخز در لاکت ای حیوان که سرما

نهانی دستش اندر دست مرگ است

مبادا پوزه ات بیرون بماند

که بیرون، برف و باران و تگرگ است

چه در جنگل؛ چه در صحرا؛ چه در شهر

ز بس باران و برف و باد و کولاک

زمان را با زمین گویی نبرد است

مبادا پوزه ات بیرون بماند

بخز در لاکت ای حیوان که سرد است

اخوان ثالث

مرد بودن در سرزمینی که مردان در آن گریه نمی کنند...


چه رنجی است مرد بودن در سرزمینی که مردان آن محکومند به  گریه نکردن


یادی از دکتر جمشید صداقت کیش


 

یاران موافق همه از دست شدند                       در پای اجل یکان یکان پست شدند

خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر                دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند

امروز با خبر شدم که فارس شناس کوشا، دکتر جمشید صداقت کیش، رخت از این خاکدان غم بر بسته است و به دیار جاوید شتافته. بی گمان از این پس، جای خالی این بزرگمرد بیش از پیش احساس خواهد شد و فارس و فارس شناسی به سوگ او خواهد نشست.

سابقه ی آشنایی من با ایشان به سال 1380 باز می گردد که قرار بود به همت تنی چند از افراد تحصیلکرده و فرهنگ دوست، پژوهشی رو درباره ی فرهنگ عامیانه و تاریخ شهرستان پاسارگاد تحت نظر و با راهنمایی ایشان به پایان ببریم. پژوهشی که در گیر و دار منیت ها و بی همتی ها، هیچ گاه به سرانجامی نرسید.

در این مدت آشنایی، وسعت دانش و اطلاعات شان در حوزه ی ایرانشناسی و به ویژه فارس شناسی در کنار منش انسانی و افتادگی ایشان، بارز ترین ویژگی ای بود که برای پژوهشگری تازه پا همچون من خودنمایی می کرد.

از شمار دو چشم، یک تن کم                       وز شمار خرد هزاران بیش

یادش جاوید و روانش شاد!

 

 

 

بوی پاییز


می خواهم پر کنم ریه هایم را

از بوی پاییز

پیشتر ز آنکه زمستان سیاه در رسد...

به سوگداشت زمین لرزه آذربایجان عزیز

ایران به سوگ آذرآبادگان نستوهش نشسته است و چند روزی است که داغدار نگاهبانان جاوید آذر اهورایی، آتورآپاتگانیان شرزه خویشتن است. به سوگداشت زمین لرزه ی اخیر، ترانه زیر را از « زویا زاکاریان» پیشکش می کنم به روان کُندآوران مشروطه، ستارخان و باقرخان و روان شیرزنان و شیرمردان تازه گذشته:

ای سر سبز وطن آذر آبادگان من
از تو جدا یک نفس مبادا ایران من
روزگارت در امان دور از دست گزند
پشت تو بی‌لرزه باد همچنان کوه سهند
سر فراز یاور ایران من
پرغرور خاک ستارخان من

آنکه دلش می‌زند نبض جدایی در باد
با او سخن می‌گویم تا نگه دارد به یاد

آذر آبادگان من جان جانان من است
قیمت خون ارس رگ ایران من است
خانه شمس و زرتشت آبروی میهن است
سر فراز یاور ایران من
پرغرور خاک ستارخان من

چه نزدیک تو باشم چه در غربت غریب و دور
تو را نمی‌دهم ز دست ای مرز عشق و شعر و شور
مگر بی‌تو می‌شود زمزمه ارس شنید
مگر بی‌تو می‌شود به معنای وطن رسید
سر فراز یاور ایران من
پرغرور خاک ستارخان من

آنکه دلش می‌زند نبض جدایی در باد
با او سخن می‌گویم تا نگه دارد به یاد
آذر آبادگان من جان جانان من است
قیمت خون ارس رگ ایران من است
خانه شمس و زرتشت آبروی میهن است
خانه شمس و زرتشت آبروی میهن است

سر فراز یاور ایران من
پرغرور خاک ستارخان من

سر فراز یاور ایران من

 

یک هایکو به یاد داشت درو و دل غمگین

  گندمزاران یکسره زرد شده اند

  آرزوهای من نیز...

عکس از تارنمای:

www.topnop.ir

واپسین نسل

آخرین نسلی بودیم که زنگ بیدار باش «صب گا»[1] مون، صدای زنگوله ی گله ی گوسفندان روستا بود و سر شب با بوی خوش درمنه[2] گوسفندان خسته ی بازگشته از کوه، به خانه می رفتیم.

آخرین نسل شاهدان کرشک[3] و گل شیره[4]!

واپسین نسل برف و کوهساران سپید پوش...

هر دو عکس از : منوچهر هاشمی

[1] Sob – e – gāصبحگاه، پگاه

[2] Dermane نوعی گیاه که در کوهساران اطراف علی آباد می روید و گیاهی بسیار خوشبو است . این گیاه به هنگام چرای گوسفندان، به پشم و موی آنها مالیده می شد و به هنگام بازگشت به روستا(سر شب) بوی خوش درمنه از گوسفندان شنیده می شد.

[3] Korošk چرخشت، اجاقی که به کمک آن شیره ی انگور پخته می شد

[4] GEL – E – šēreنوعی خاک سفید رنگ که برای پالایش آب انگور، پیش از پختن و تبدیل به شیره، به آن می افزایند تا آلودگی ها را با خود ته نشین کند.گفتنی است در گویش علی آبادی، گاهی به جای «خاک» واژه ی «گل» را به کار می برند.

چشم آسایش که دارد از سپهر تیز رو...

گاه انسان های خوب، چنان ناگهانی از میان ما می روند، که درک سنگینی فقدان شان را ماه ها و بلکه سالیان نیاز است. انسان هایی که - بی هیچ ادعا و بدون یدک کشیدن القاب تهوع آور جناب دکتر و مهندس و فلان محترم و بهمان گرانقدر -، با منش و رفتار خود، انسانیت را زنده نگاه داشته و تداوم می بخشند.

از مردی سختکوش و راست کردار می گویم. از حاج حسین غلامی می گویم که به آرامش جاویدان پیوست و رهایمان کرد و رفت.

وجود چنین مردانی، دلگرمی ای است برای آنانی که می خواهند انسان بمانند و انسانیت را در کفه ی چاپلوسی، آز، ریاکاری و فرومایگی برابر ننهند.

 

 

جادوی نقش و نگار

یخدونyax-dūn: جامه دان، محفظه ای عمدتا به شکل مکعب مستطیل که دری بر روی سر این محفظه  داشت که به کمک لولا به بیرون باز می شد.
ادامه نوشته

شوق شکار

هَمّونهhammūne: تکه چرمی به ابعاد 2*4 سانتی متر که به عنوان قسمت نگهدارنده ی سنگ در قلاب سنگ های کودکان مورد استفاده قرار می گرفت.
ادامه نوشته

در دام راهزنان...

لَوَر کردنlavar-kerd-an: حمله و غارت ناگهانی دزدان و راهزنان در قدیم که به آن «لخت کردن» هم می گفتند.

ادامه نوشته

یاد باد آن روزگاران ...

کاله مرغیkāle – morq -ē: لانه ای که برای نگهداری مرغ و خروس از آن استفاده می شد
ادامه نوشته