انجیر کوهی

درخت انجیر کوهی به صورت خودرو و کاملا وحشی در دره های اطراف علی آباد می روید و فصل باردهی آن نیز از اوایل مرداد شروع می شود. انجیر کوهی در دو رنگ سیاه و زرد طبقه بندی می شود که مزه ی بسیار شیرینی دارد و در کنار برخورداری مردمان علی آباد از میوه ی این درختان، نقش بسیار مهمی در تغذیه ی حیات وحش نواحی اطراف دارد

جانورانی همچون ززّو[1]، چوله[2]، روباه، شغال و پرندگان از میوه های انجیر کوهی تغذیه می کنند. 

 



[1] zezzūخارپشت

[2] Čūleجوجه تیغی

ترانه عاشقانه


نگارينم نشسته روبه رويُم

 نمي دونه که من مايل به اويُم[1]

خودت گفتي، خودت دادي نشونُم[2]

خودت آواره کردي در مکونم



[1] نمیداند که من او را دوست دارم

[2] خودت با من از عشق و عاشقی حرف زدی و مرا به راه عشقت انداختی

*** منبع تصویر: http://myshare.ir/uploads/13726470261.jpg

دراز اُو

دراز اُو[1]

دم  غروب تابستون، مادر، حیاط رو آب پاشی کرده بود و دور هم نشسته بودید و  استکان چايي دبش کنارت  که یه نفر در ميزد. ميرفتي در رو باز ميکردي. مير او[2]بود. مردي بلند قامت و اخمو؛ با سبيل هايي که از بس سيگار کشيده بود، زرد شده بودن. سلام میکردی و اونم بدون اینکه جوابت رو بده پکي به سيگارش ميزد و  نگاهي به قيافه ت مينداخت؛ اگر به نظرش بچه ي زبر و زرنگي ميومدي بهت ميگفت شب فلان ساعت نوبت آب باغ تون هست. به بابات بگو. اگر هم به نظرش گيج و سر به هوا ميومدي، با نگاهي عاقل اندر سفيه ميگفت: « بچه بدو برو به بابات بگو بياد دم در».

خلاصه شب که مي رسيد، بابات فانوس رو نفت ميکرد، بيل رو بر ميداشت و موتور رو روشن ميکرد. تو هم ترک موتورش مينشستي. مسير کوچه باغ سراسر احساسات عجيب و متناقض بود. آرامش و خنکاي نسيم باغستان در کنار ترس از تاريکي و اينکه نکنه يه جن از پشت دست بزنه به کمرت.محکم ميچسبيدي به بابات. همه ش توي اين فکرا بودي که يهو مي ديدي رسيدي در باغ.

موتور که خاموش ميشد، ظلمات مطلق بود. صدای قورباغه  و جیرجیرک ها همه جا رو پر کرده بود. بابا کبريتي ميزد و کاسه ي فانوس نفتي رو بالا ميبرد و يهو فتيله گر ميگرفت و همه جا روشن ميشد. حس قشنگي بود. روشنایی و بوي نفت و سوسوي فانوس.[3]

وارد باغ ميشدي و از دور، چنتا فانوس ديگه رو ميديدي. باغ هاي همسايه بودن که اونا هم نوبت آبياري باغ شون رسيده بود. نزديک تر ميرفتي و سلام ميکردي. همه دور هم جمع بودن. ميرآب هم بود. همون که پک عميقي به سيگارش ميزد و خيلي مغرور بود. يکي دو ساعتي در کنار آتيش، گرم گپ و گفت و چايي خوردن ميشدي. از همه دري حرف ميزدن و تو در هیات یک شنونده ی مطلق، یک بسته زبون فقط گوش میکردی و در این میون هم زیاد  کاري به حرفاي بقيه نداشتي و  همه ش ميخواستي ببيني مير آب چي ميگه.

نوبت آبياري باغتون که ميرسيد، يهو بابات عين فنر از جاش بلند ميشد و بيل رو ميگرفت توي دستش و فانوس رو ميداد دست تو. توي تاريکي و از ميون درختا دو نفري ميرفتيد سر برم[4]. تو بايد فانوس رو ميگرفتي تا بابا مدام به ساعت سيکو پنجش[5] نگاه کنه سر ساعت آب رو بگيره تا حلال و حروم نشه.  زير نور رنگ پريده ي فانوس بابا مسير آب رو منحرف ميکرد به سمت باغ خودتون. صداي بيل زدن و هُرّاي وحشتناک آب وحشي توي گوش ت ميپيچيد و گاهي صورت عرق کرده بابات زير نور فانوس پيدا ميشد و چارتا فحش و لعنت چارواداری که نثار زمین و زمان میکرد و تو اصلا نمیفهمیدی یعنی چه.

آب که روي باغ راسه ميشد[6] کمي فرصت ميشد که دوباره بشيني و استراحت کني. نميدونستي که اين استراحت، آرامش پيش از طوفانه.  يه ربع که ميگذشت، بابا بهت ميگفت همينجا کنار آتيش بشين تا من برم دراز اُو. خبر، سخت بود و ناگهانی. اصلا انتظارش رو نداشتی.خودت رو ميباختي. من؟! تک و تنها توي اين تاريکي بشينم؟! دلت ميخواست التماس کني به بابات که تو رو هم با خودش ببره؛ اما روت نميشد. هر چي باشه تو مرد بودي! بابات که ميرفت، تو بودي، شب و تاريکي و اوهام و اشکال مختلف و قلب کوچیکت که صدای تاپ تاپش توی گوش ت میومد. درختاي بلند گردو و صداي باد که لای شاخ و برگش ميپيچيد؛ يه دفعه صداي خش خشي پشت سرت ميومد که ميخواستي از ترس خودتو ....

خلاصه توي حال و هواي هراس هاي کودکي ميموندي که يهو ميديدي سر و کله ي بابات با بيل و فانوس از پشت ديوار پيدا ميشه. انگار دنيا رو بهت داده بودن. ثابت کرده بودی که مردی و دیگه از چیزی نمیترسی.

[1] Derāz - ow: عملیات پایش آب در سرتاسر مسیر از قنات تا باغ یا زمین کشاورزی به منظور جلوگیری از دزدی یا هدر روی آب.

[2] Mēr - ow

[3] بین خودمون بمونه، خیلی بهتر از این بو وبرنگای امروزی بود

[4] Barmبند آب

[5] Seiko 5ساعتی عقربه ای و ژاپنی که در کنار ساعت وسترن واچ، از ساعتای محبوب مردانه ی زمان کودکی ما بودن و همه ی باباها یه دونه ش رو روی مچ شون میبستن.

[6] Rāāseجاری، روان، راسته

مرد بودن در سرزمینی که مردان در آن گریه نمی کنند...


چه رنجی است مرد بودن در سرزمینی که مردان آن محکومند به  گریه نکردن