فوتبال در علی آباد کمین

سال های پایانی دهه چهل خورشیدی مرکز آموزش کشاورزی علی آباد کمین جایی بود که بچه های جنوب – از شهر و روستا – گرد هم می آمدند ؛ تا علاوه بر آموزش کشاورزی نوین، امکان این را داشته باشند تا توانایی های خود را در قالب رشته های ورزشی گوناگون به نمایش بگذارند.

آقای ناصر ثور ( حکمتی ) یکی از نوجوانان علی آبادی بود که به خاطر شغل پدرش در آن مرکز ساکن بود و پسین تا پسین[1] ناصر هم کم کم در کنار بچه های جنوب – که با فوتبال آشنایی داشتند – به بازی گرفته می شد و این آشنایی او با فوتبال، سر آغاز تشکیل نخستین تیم فوتبال در علی آباد بود.

جناب ناصر ثور ( حکمتی )، نخستین نفر، ایستاده از راست

آن روزها زمین مشخص و خاصی برای بازی کردن فوتبالیست ها در علی آباد نبود. بچه ها خودشان حد های [2] نوروزه ها[3] را صاف می کردند؛ سنگ و سقاط را جمع و تیرک های چوبی دروازه ها  را علم کرده و رشته طنابی بر آن می بستند. پسین ها دور هم جمع می شدند و جمعه تا جمعه و روزهای تعطیل، بازی با تیم سعادت آباد، علی رسیده، مادر سلیمان و ... سرگرمی آنها بود.

زمین های بازی موقتی بود و هر سال عوض می شد. وقتی که جاخشخاشی[4] به زیر کشت می رفت، ناصر همه را جمع می کرد و زمین شیرخان[5] را آماده می کردند. زمستان ها یا روبروی خاکسّون[6] - جای کنونی خانه ی خدا بیامرز حاج ولی هوشیار که مشهور به زمین گله دونی حاج ولی بود – یا زمین های حوالی سنگ قرقره[7] - که به دلیل شنزار بودن کمتر گل و لای داشت – محل بازی بچه ها بود. گاهی هم زیر خونا[8] و مدت کوتاهی هم زمین کنار قلعه ی عطاخان[9] .

 

رقابت ها هم بیشتر محله ای بود: هم بین سعادت آباد و علی آباد و علی رسیده و هم محله های « در قلعه » و « سر پل »[10]. قدیمی ها یادشان است وقتی بین بچه های بالا و پایین اختلاف می افتاد؛ بچه های محله ی بالا « از جرّ دلشون» [11] زمین پایینی ها را خراب می کردند؛ تیرک های چوبی را می شکستند؛ زمین شان را پر از سنگ و سکل[12]، خرده شیشه و دلّه[13]کهنه می کردند و به تلافی، پایینی ها هم همینطور.

شاید جالب باشد بدانید آن زمان ها خبری از توپ های استاندارد فعلی نبود. توپ های چرمی بود که به آن « چل تیکه » می گفتند. رنگ این توپ ها قهوه ای و تکه های چرمی اش مستطیل و به هم دوخته شده بود و تیوپی – که بچه ها به آن جیگر می گفتند – و به همین خاطر به این توپ ها، جیگری هم می گفتند. بچه ها پول روی هم می گذاشتند و شریکی توپ می خریدند. البته بیشتر بچه ها با توپ پلاستیکی بازی می کردند.

تیم های فوتبال علی آباد پیش از انقلاب، یکی تیم پرسپولیس بود؛ که شادروان اسماعیل دشتبانی آن را بنیان نهاده بود و تیم ملوان که نوجوانان آن را تشکیل داده بودند.

با وقوع انقلاب 57، مدتی همه چیز تعطیل بود؛ تا اینکه ناصر ثور، شورای محلی را زیر فشار گذاشت تا قلعه ی قدیمی علی آباد را تخریب کنند و با کمک شهرداری، زمین خاکی را آماده کنند؛ که به زمین قلعه معروف شد. سال 59 خورشیدی، تیم وحدت علی آباد راه افتاد و سال 1360 تیم درخشان شکل گرفت؛ که تا به امروز همواره از قوی ترین تیم های حاضر در مسابقات سعادت شهر بوده و در رده های گوناگون ( نو نهالان، نوجوانان، جوانان، امید و بزرگسالان ) مقام های زیادی به دست آورده است.

موفقیت های تیم درخشان:

نونهالان: سه بار قهرمانی، سه بار نایب قهرمانی

نوجوانان: چهار بار قهرمانی، پنج بار نایب قهرمانی و سه مقام سومی.

جوانان: چهار بار قهرمانی، پنج بار نایب قهرمانی و سه مقام سومی.

بزرگسالان: هفت بار قهرمانی، چهار مقام نایب قهرمانی و پنج مقام سومی؛ چهار بار قهرمان جام حذفی، دو بار مقام دوم جام حذفی؛ دو بار قهرمان جام شهدا؛ یک بار نایب قهرمان جام شهدای مادر سلیمان و مقام سوم جام شهدای ارسنجان.

نسل اول بازیکنان علی آباد:

شهید مسعود حسین پور، صادق فولادفر، علیرضا بهروزی، ناصر ثور( حکمتی )، غلام کوهبر، علی بهروزی، محمود حقیقی، احمد کبیری، سیاوش مختاری، اکبر صادق پور، خلیل صادق پور

نسل دوم:

حیدر براتی، حسین حقیقی، سعد الله کشتکار، سیف الله جوکار، داریوش مختاری، رضا پور عسکر، سیف الله قوی، قنبر حاصل پور

نسل سوم:

فرج الله هاشمی، اسماعیل دشتبانی، اسکندر استقامت، حجت الله آذرسای، مسعود جوکار، سرافراز برات، امیر هاشمی، مجید جوکار، غلامرضا مراد زاده.

نسل چهارم:

علمدار کمینی، نصرت الله کشتکار، سهراب دشتبانی، سرافراز مزیجانی، درویش پور عسکر.

نسل پنجم:

پرویز جوکار، افشار راضی، سیروس کیانی، عسکر باصری، منوچهر هاشمی، احمد رضا غلامی،خداخواست ایرانی، عبدالرضا کوهبر، صحبت کریمی، عنایت کشتکار، حسین کل رجب (کشتکار )، عباس ایزدی، رحمان حسین پور، علی عباس زاده.

نسل ششم:

رسول ارغوانی، کریم عرب، علی قاسم غلامی، مجتبی حسین پور، مصطفی کریمی، عزت حسین پور، حجت حسین پور، محمد عباس زاده، احمد عباس زاده، علی حسین پور ( علی حاج زینل )

 

*****

 

*****

*****

****

*****

****

 

پژوهش و نگارش متن و عکس ها از: منوچهر هاشمی

[1] Pasēnعصر، بعد ظهر

[2] Hadمرزبندی کرت ها در زمین های کشاورزی

[3] Nowrūz – eزمین های آیش که کشت نمی شد و به آن دلیل که خیش نخورده بود، سفت تر و هموارتر از زمین های شخم خورده بود و مناسب تر برای بازی بچه ها.

[4] Jā – xašxāš – ē زمین های کشاورزی علی آباد که خاص کشت خشخاش بود . مکان کنونی مدرسه ی شهید کمینی و خیابان 16 متری بخارا و کوچه های گرداگرد آن.

تا سال های 57-56 آخرین ساختمان علی آباد در کنار جاده ی علی آباد به سعادت آباد ( بلوار کنونی علی آباد ) خونه ی مش غریب رمضان زاده بود و از آن به بعد زمین های کشاورزی بود که به زیر کشت خشخاش می رفت.

[5] قطعه زمین ساده ی بدون درخت چسبیده به باغ های علی آباد، روبروی چاه شماره ی 4 آبفا و چسبیده به بلوار علی آباد که هم اکنون بخشی از آن منزل غلامحسین ایزدی ( غلامحسین شیرخان ) است.

[6] Xākessūnخاکستان، گورستان

[7] Sang – qerqer – eسنگی صاف و صیقلی در کوهپایه ی مسیر علی آباد - ارسنجان

[8] Zēr – e – xūnāزیر خونه ها: زمین های جنوب غربی علی آباد که هم اکنون باغستان های نو علی آباد در آن واقع است

[9] بخشی از زمین های ایستگاه دامپروری علی آباد، پایین تر از توتستان پرورش کرم ابریشم که به آن تلمبه ی عطاخان هم می گفتند

[10] محله ی در قلعه را « پایین » و محله ی چهار راه رودکی را « بالا » می گفتند.

[11] a – jerr – e – del – e – š – ūnاز روی لج

[12] Sekalاستخوان

[13] dalleحلبی

نظر گرفتن

بسم الله الرحمن الرحیم! اللهم صل علی محمد و آل محمد!

شنبه زا؛ یکشنبه زا؛ دوشنبه زا؛ سه شنبه زا؛ چارشنبه زا؛ پنج شنبه زا؛ جمعه زا؛ او که دید؛ او که ندید؛ او که با زبون گفت؛ او که با ابرو اشاره کرد؛ آدم و آدمی زاد؛ جنّ و پریزاد...

این ها را زنی میانسال یا کهنسال – در حالیکه تکه پارچه ای در دست داشت و روی آن را با انگشت، روغن جامد می مالید – می گفت. تکه پارچه نبایست با قیچی بریده شده باشد؛ بلکه باید به صورت تریشه ای از پارچه ای که شور ندیده باشد ( پارچه ی نو که تا بحال شسته نشده ) جدا شود. سپس پارچه آغشته به روغن را به وسیله ی نوک قیچی یا به وسیله ی انبری آویزان کرده و روی شرتین[1] پر از آب کبریتی بر آن می کشیدند. ( البته قبلا این پارچه را دور سر کودک چشم خورده می گرداندند و همان وردهای آغازین کلام را به زبان می آوردند )

پس از سوختن تریشه ی پارچه – در حالیکه هنوز شعله ور بود، آن را به درون شرتین پر آب می انداختند و آب شرتین را به دیوار رو به قبله می پاشیدند. بدین سان نظر فرد چشم خورده را می گرفتند.

یکی دیگر از شیوه های نظر گرفتن، سوزاندن زاغ بود. در آغاز تکه ای زاغ را دور سر کودک چشم خورده می چرخاندند و همان وردهای آغازین این مطلب را می خواندند و سپس زاغ را به درون خُرگ[2] آتش می انداختند. پس از آن که زاغ مذاب می شد و قل قل می جوشید و می سوخت، آن را از اجاق بیرون می آوردند و همان زن میانسال یا پیرزن میگفت: « چیشه[3] (چشم است )؛ الهی کور بشه! پیکُوول[4] بیاره! ( کور شود ) » یا میگفت: « زبونه. الهی لال بشه هر کی بچه م رو چیش کرد[5] »

نظر گرفتن می بایست در زمان مشخصی که به لهجه ی علی آبادی به آن « زرده ی شوم »[6] ( هنگام فرورفتن خورشید که آسمان زرد می شود ) می گویند انجام بگیرد.

از راه های در امان نگاه داشتن کودکان از چشم زخم، بستن ابزار و آلاتی  همچون « یشم »[7] ، « کیجیک »[8]، نمک و زاغ بر روی شانه یا سینه ی کودک بوده است. تکه زاغی یا اندک مقداری نمک را در پارچه ای می پیچیدند و به لباس کودک آویزان می کردند. هنوز هم پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها تکیه کلام شان این است که « بچه م نمک داره »؛ « بچه م زاغ داره »

پژوهش و گردآوری: منوچهر هاشمی

منبع مصاحبه: شماری از زالان قوم



[1] Šartēnپیاله، کاسه

[2] Xorgاخگر، زغال بر افروخته

[3] čēšچشم

[4] Pēkowolآب مروارید، بیماری چشمی، کوری

[5] Čēš – kerdچشم زد، چشم زخم زد

[6] Zard – e – y -  šūm

[7] Yašmسنگی زیبا و قیمتی

[8] مهره ای سنگی و زیبا

کنایه های علی آبادی

با سلام!

برای این پست، یه کنایه ی علی آبادی اصیل رو میخوام با کمک شما مطرح کنم. تلفظ و رمز گشایی و مورد کاردبرش با شما.

سقز پس چیش؟؟؟؟؟   

 

Saqqoz – e – pas – e - čēš 

 

کاربرد این کنایه توی چه مواقعیه؟ واژه های تشکیل دهنده ش تک به تک به چه معنا هستن و ...

 

قال بنج

بنج[1] سرخ داشتیم و بنج زرد. بنج زرد هم دو نمونه بود: یکی اونایی که کمر باریک تر بودن و زیر برجه های[2] باغ و سقف هرس[3] و بالیویی[4] خونه ها قال[5] میکردن؛ و یکی دیگه هم بنج های زردی که تپل تر بودن و زیر زمین قال میکردن.

بنج های سرخ هم عمدتا لای جرز دیوارها و توی پی سنگی خونه ها و درون زمین قال میکردن. نیش بنج سرخ دردناک تر و وحشتناک تر از نیش بنج های زرد بود.

  سقف بالیو و هرسی خانه ی ما؛قال بنج زرد  و سربازان گارد جاویدان

ظهرهای تابستون که میشد سرگرمی ما بچه ها دوره افتادن توی روستا بود و خراب کردن قال بنج ها. همچین میکشتیمشون تا برسیم به ملکه شون؛ البته همچین هم بی نصیب نمیموندیم و یکی از همین بنج ها حسابی خدمتون میرسید و سر و کله مون رو تا یه مدتی بیشتر شبیه هندونه و بادمجون و خربزه میکرد؛ تا سر و کلّه ی آدمیزاد...


[1] Benjزنبور:

[2] Borjeپرچین:

[3] Harasچوب های سقف خانه

[4] Bālēy – owحصیرهایی که در معماری گذشته، بر رویه درونی  سقف خانه و روی هرس ها پهن میکردند

[5] Qālلانه: