نظر گرفتن
بسم الله الرحمن الرحیم! اللهم صل علی محمد و آل محمد!
شنبه زا؛ یکشنبه زا؛ دوشنبه زا؛ سه شنبه زا؛ چارشنبه زا؛ پنج شنبه زا؛ جمعه زا؛ او که دید؛ او که ندید؛ او که با زبون گفت؛ او که با ابرو اشاره کرد؛ آدم و آدمی زاد؛ جنّ و پریزاد...
این ها را زنی میانسال یا کهنسال – در حالیکه تکه پارچه ای در دست داشت و روی آن را با انگشت، روغن جامد می مالید – می گفت. تکه پارچه نبایست با قیچی بریده شده باشد؛ بلکه باید به صورت تریشه ای از پارچه ای که شور ندیده باشد ( پارچه ی نو که تا بحال شسته نشده ) جدا شود. سپس پارچه آغشته به روغن را به وسیله ی نوک قیچی یا به وسیله ی انبری آویزان کرده و روی شرتین[1] پر از آب کبریتی بر آن می کشیدند. ( البته قبلا این پارچه را دور سر کودک چشم خورده می گرداندند و همان وردهای آغازین کلام را به زبان می آوردند )
پس از سوختن تریشه ی پارچه – در حالیکه هنوز شعله ور بود، آن را به درون شرتین پر آب می انداختند و آب شرتین را به دیوار رو به قبله می پاشیدند. بدین سان نظر فرد چشم خورده را می گرفتند.
یکی دیگر از شیوه های نظر گرفتن، سوزاندن زاغ بود. در آغاز تکه ای زاغ را دور سر کودک چشم خورده می چرخاندند و همان وردهای آغازین این مطلب را می خواندند و سپس زاغ را به درون خُرگ[2] آتش می انداختند. پس از آن که زاغ مذاب می شد و قل قل می جوشید و می سوخت، آن را از اجاق بیرون می آوردند و همان زن میانسال یا پیرزن میگفت: « چیشه[3] (چشم است )؛ الهی کور بشه! پیکُوول[4] بیاره! ( کور شود ) » یا میگفت: « زبونه. الهی لال بشه هر کی بچه م رو چیش کرد[5] »
نظر گرفتن می بایست در زمان مشخصی که به لهجه ی علی آبادی به آن « زرده ی شوم »[6] ( هنگام فرورفتن خورشید که آسمان زرد می شود ) می گویند انجام بگیرد.
از راه های در امان نگاه داشتن کودکان از چشم زخم، بستن ابزار و آلاتی همچون « یشم »[7] ، « کیجیک »[8]، نمک و زاغ بر روی شانه یا سینه ی کودک بوده است. تکه زاغی یا اندک مقداری نمک را در پارچه ای می پیچیدند و به لباس کودک آویزان می کردند. هنوز هم پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها تکیه کلام شان این است که « بچه م نمک داره »؛ « بچه م زاغ داره »
پژوهش و گردآوری: منوچهر هاشمی
منبع مصاحبه: شماری از زالان قوم
علی آباد کمین، آبادی ای است از قصبات شهرستان پاسارگاد در دامنه ی زاگرس جنوبی؛ با آب و هوایی سرد در زمستان ها و نیمه گرم در تابستان در استانی که قدیما آن را پارس می گفتند و امروزی ها «فارس» می گویند.با کوچه باغ هایی به وسعت رویا و مردمانی خونگرم .