از گرمای این سوی پنجره تا سرمای آنسوی، فاصلهی یک شب یخبندان زمستانی است. میهمان کنیم به تکه نانی خشک یا ته مانده غذایی، چرنده و پرنده ای را که به امید من و توست.

بخز در لاکت ای حیوان که سرما

نهانی دستش اندر دست مرگ است

مبادا پوزه ات بیرون بماند

که بیرون، برف و باران و تگرگ است

چه در جنگل؛ چه در صحرا؛ چه در شهر

ز بس باران و برف و باد و کولاک

زمان را با زمین گویی نبرد است

مبادا پوزه ات بیرون بماند

بخز در لاکت ای حیوان که سرد است

اخوان ثالث