بادوم تکوندن
بوو جون اُمرو رفتم تو باغ بادون درشت دَنّه ي كوچه ایو رسیده.
خبر کوتاه بود وجانکاه 😃😃 ای خبرو که بوات میداد دیه کارت در اومده ی . تا یه دهه پیشتر قبل خشکه سالیو بادوما اقذه میگرفت که عاجز میشدیم. خدا خدا میکردیم یه سال بادوما نگیره.یه ماه بیس روز بایه میرفتی بادون تکوندن.
مرداد که از راه میرسید؛ کووار بادوم هم همپاش میمُ.
صب گا دارک بادومی ا سَفق انباري ور میداشتیم و خود موتور راهی باغ میشدیم. در اوشه رو که واز میکردی چیشت میخورد اَ اُو قنات. اول صبحي دل آدم صفا پیدو میکه میشُ مُثِ اُينه. يكيو میدیدی که نون سنگک ا خدا بیامرز امیر نونوُ اِسّديد و سلام و صبح بخیری میکرد و نون داغ تعارفون میکرد. یکی دیگه هم شقه گوشت و کله پاچه ی تو دسيش بید و غرق افكار راهی خونه ش شده ی.
ناشتُ ترک موتور بوامون مینشستیم و ا راه بغل میرفتیم طرفه ي باغ. ناشتی تو باغ میخوردیم. افتو تازه تیغ کشیده ی. يُوكي گله ی کُوكی میدیدی که ا ری او قنات فِرّي پرباز میکردن. بوام میگفت کُوك وختي اُو ميخوره سنگین میشه و نمتونه بپره و میشه بیگیریش. به همی نوم و نوشون هزار بار تو ایام بچه ی هیشتیم دنبال کوکا و هیش وخت خدا هم نتونوسیم بیگیریمیشون😃 باد خنیکی ا تنگ ساتاواد میمُ و ا ري باغو رد ميشُ و میخورد صیرتون. پیچ و تُو کوچه باغا رو با قار قار و دیلاغ موتور صد و بیس و پنج یاماها رد میکردیم و بوي باغاي اُو خورده هوش ا كله ت ميپروند. دم باغ موتورو که خاموش میکردی همه جا ساکت بی. تک و توکی صدای ترق و توروق دارک بادوم تکونا و كولي بازي قلنجه سكوت صب گاهو میشکوند.
قلف باغو واز میکردیم و بسم الله گویان داخُل باغ میشدیم و میرفتیم سمت بادون درشتو. سنگ کله ی حرضت عباسو با احترام میذاشتیم کنار و میرفتیم تال بادوم. دارک اولی که میزدم همساده جار میزه " هوی همساده! آوادی! خودتی؟!" بوام هم با سلام و صب بخیر جانانه ای اعلام حضور میکرد.
بعضی بادوما پیش رس تر بید و به قولا زیاده رس میشد و خوش تک بی و یه دارکی که میزدی شُرّه ميداد. بعضیاشم یا نیمه رس شده ی و یا بد تک بید و دارک که میزدی بادوما خود شاخه کنده میشدن میرختن پُ.
بادوماي بزرگ تر یا پیره بادوما خیلی پاشت داشت. عینه ای حواست نبید شاخه ي زیر پات که کرم خورده ی و پیک شده ی خرد میشد و ا طاق آسمون پهن میشدی کف کرزه. ا بسکی بادوما میگرفت بری تکوندن -مخصوصا بادومای بزرگتر - ننه مون یه کله پاچه ی هلومتی تو باغ میذاشت بار و همه خواهر و برادرا و عروس و دومادا رو جمع میکرد دور هم و بادوم تکوندن بهونه ای میشد بری یه دورهمی خانوادگی و خاطرات شیرین اجاق و آتیش و مَلَّ كردن بچه ها تو او قنات (رقم سیداشومی )که ا باغ ما رد میشد.
بادومو ا سر و كُپال که مینداختم(قسمت عمده بادوم رو که میتکوندم) بوام میگفت بوو جون بیو پویین ناشتی بخور. ا تال درخت میمدم پویین و چِي ناشتی میخوردیم و خَسّه ی که در ميكرديم دیه م میرفتم سراغ بادوم تکوندن.
تا ساعت نه ، نه و نیم اوضاع خوب بی. هوا خنیک بید و افتو زور نشده ی . بعد ناشتی تال درخت که میرفتی اوضاع سخت میشد. افتو تیز شده ی و عرق شر و شر میرفت تو چیش آدم. گرد بادون هم میرخت تو جونت و الو میگروفتی. ما هم غرور نوجوونی و چارتا تعریفی که ا قوت بازومون ا بوامون فهمیدیدیم نمذاشت خم به ابرو بیاریم و کارمونو ادامه میدادیم و وختی ا درخت پویین میمدیم ا شون و کول افتیدیدیم و دسامون ا خودون نَوي.
تال درخت كه بيدي كل باغو زير پات بید. دید آتیشي که ننه مون راه آناخته ی مُث لاحافي ري باغو گیروفته ی و بو عطر دید کُنِّه ي رُزي مشام آدمو پر میکرد. صدای دارک قطع نمیشد. ا دیره ی و نازیکه ي فقط صدای دارک میمُ. ترسالي بي و باغا بركت داشت. گاهی ا دیره ی میر اُو همداد ميكرد كه : "هُ....ي بَرمِت برده بيو راسَه ش كُ .... بيو ... هُي ..... هُي .... بيو " . پُرِي وختام یکی که ته صدایی داشت میزه زیر آواز و صداش کل باغا رو میگروفت.
پاک تکون کردن بادون خیلی مهم بی. بوام اونگو شُين تک تک بادومای ول شده رو میدید و ا هامو پویین فرمون میداد و بایه تک تک بادونا رو تی بلندترین شاخه ها میتکوندی و بعد میومدی پویین.
ای قضیه تکوندن بادوم بی و جمع کردن بادوم هم حکایت عَلّاده ي داشت. هر کی یه کرزه ی دس میگروفت. همه بادوما رو بايه جمع ميكرديم و بادومایی که میرخت تو اشبار یا کِرّ
ديوالا سخت تر بيد جمع كردنيش. بادوما شكل مشخصي داشت با بادومای باغ همساده فرق داشت. بوام همیشه میگفت بادومای باغ همساده که رخته ی پُ رو بریزین تو باغ خودشون و قاطی بادومای خودمون نکنین. مردم حلال و حروم میکردن و هرچی قاعده ی خودیشو داشت. تو کرزه ها که بادوم جمع میکردیم پخشه کورک بلالون میکرد. گاهی هم همیطو که بادوم جمع میکردیم دسمون دراز میکردیم و خوشه ی انگور کشمش بوناتی که تازه اُو افتیده ی میچیدیم و یه فیتیش میکردیم و میخوردیم.
بادوما رو یا تو باغ اشکله میکردیم یا میاوردیم خونه و سر فرصت تو خونه اشکله میکردیم.
بادومای مُنَقُّ و پوس نازیکو نگه میداشتیم بری خورد و خوراک زمسّون خودون و بقیه رو میفُرُختیم به خدابیامرز حاج علی کلوسلی (حاصل پور) یا مشت علی نقی مش قدمعلی (اسماعیل پور).
بادوما دزد هم داشت ولی نه به شدت این روزا. بعد تکوندن بادوما هم، با همسن و سالامون میرفتیم پسکی. پسکی حس خوبی داشت. چون هرچی بادوم جمع میکردی دیه بری خودت بید و وقتی میفروختی پولش مال خودت میشد و حس استقلال میداد به ما تو دوران نوجوانی.
یه وقتی هم یکی ا رفیقای ما به جای پسکی ورداشت ما رو برد پیشکی😃😃. هف هشتا بيديم . صب گاه تال بادوم که رفتیم دو تا چوق که زدیم صاب باغ ا راه رسید. نفهمیدیم چطور ا او بلندی خودونو آناختیم پویین .قلبون تند تند میزه و تو کرزه پشته ها میدویدیم و دَسِ رُز خرد ميكرديم😅
اينا خاطرات بادوم تکوندن نسل ما ( دهه شصت) بی. قطعا قدیمی ترهای گروه خاطرات ناب تر و شیرین تری دارن 🌷
علی آباد کمین، آبادی ای است از قصبات شهرستان پاسارگاد در دامنه ی زاگرس جنوبی؛ با آب و هوایی سرد در زمستان ها و نیمه گرم در تابستان در استانی که قدیما آن را پارس می گفتند و امروزی ها «فارس» می گویند.با کوچه باغ هایی به وسعت رویا و مردمانی خونگرم .